غزل (دادم دل دیوانه):
گفتی بده دل بر من دادم دل دیوانه
چون کولی مجنونی افتاده به هر خانه
گفتی تو بگو شعری گفتم غزلی تازه
از قامت ناز تو ای دلبر فتانه
گفتی بده پیمانه از آن می خمخانه
دادم به طرب جامی چون ساقی میخانه
بردی به رخت غمزه دادی به دلم لرزه
در دام جنون افتاد از شوق تو جانانه
گفتی بکشم شانه بر زلف تو فرزانه
حیف است به چنین زلفی دستی بکشد شانه
کردی به هزار عشوه در خانه ی من رخنه
کردم دل و این دیده در پای تو دیوانه
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات